X
تبلیغات
كهنوج من ، كهنوج تو

كهنوج من ، كهنوج تو
 
كهنوج و ...
وقتی این خبر رو میشنوی نه تنها از خودت به عنوان یک ایرانی و مسلمان متفر میشوی بلکه از انسان بودنت رنج میبری و از این به درد میکشی که تو هم نوع یک موجودی هستی که برای برآورده کردن شهوت جنسی خود حتی به یک پسر بچه هشت ساله که جای پسر خودش را دارد رحم نمیکند و او را به وحشتناک ترین شیوه ممکن آزار میدهد.

امیدوارم این یک شایعه باشد ولی این خبری است که یک هفته است که همه مردم شهرستان کهنوج را غرق در خود کرده است.و الان گفته میشود که این مرد بی رحم اعدام شده است...


برچسب‌ها: کودک آزاری در کهنوج
نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوم اردیبهشت 1393 توسط سجاد براهویی
توی یه مهمونی نشسته بودم و گوش میکردم به حرفای ساده و خودمانی اقوام درباره مسائل روز از حذف یارانه ها گرفته تا اون حادثه وحشتناکی که توی یکی از کافی شاپ های شهر اتفاق افتاده بود.

یکی از اقوام که چند سالی بود ازدواج کرده بود اومد کنارم نشست و بعد از احوال پرسی و چند بار پرسیدن سوال چه خبر؟گفت راستی تو چرا زن نمیگیری؟منم خواستم سربه سرش بذارم و گفتم ای حالا زن بگیرم که چی بشه اصلا زن به درد چی میخوره؟که یه جوابی بهم داد که از پرسیدن اون سوال پشیمون شدم...

زن خوبه دیگه همیشه لباساتو میشوره و اتو میکشه خوبه دیگه بهتر نیست؟

منم که از خودم و هرچی مرد متنفر شده بودم گفتم چه خبر دیگه؟

روز مادر را به تمامی آن فرشته هایی که بهشت زیر پایشان است تبریک و شاد باش میگویم.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه سی و یکم فروردین 1393 توسط سجاد براهویی
بنا به اخبار رسیده از افراد مطلع آقای صمدانی توانست نظر مثبت وزارت کشور را برای فرمانداری شهرستان کهنوج جلب کند و به احتمال زیاد هفته آینده معارفه ایشان برگزار خواهد شد.

صمدانی در دولت اصلاحات بعنوان رئیس اداره آموزش و پرورش کهنوج مشغول خدمت رسانی بوده است.


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و نهم فروردین 1393 توسط سجاد براهویی
 

حکایت دانش اموزان روستای ما شده حکایت ساکنان ساحل که بعد از مدتی  به صدای دریا عادت میکنند....

شاید  بچه های ما هم پس از تحمل سالها تبعیض و نابرابری ، دیگر به صدای ظلم عادت کرده اند که صدایشان در نمی آید.

اگر بعضی از مدارس شهر لوازم خنک کننده  برای فصل تابستان ندارند ،

 اما مدرسه ی روستای ما برق ندارد ،  در ۳۰ متری جاده اصلی قرار گرفته اما  حصار ندارد، تخته ما نه سیاه است نه سفید ، راستش از بس فرسوده است ما خودمان هم دیگه نمیدونیم اسمش رو تخته....... چی بذاریم ؟ حتی بچه ها از یک نقشه ی جغرافیایی برروی دیوار هم محرومند

شاید باورتان نشود اما دانش آموزان مدرسه ما زنگ خوش صدای تفریح را نشنیده اند آخه مدرسه برق نداره

و جالب تر از همه اینکه امسال همراه با کتابها سی دی آموزشی دادند و مثلا درس زبان انگلیسی رو باید با رسانه و امکانات کمک اموزشی تدریس کنیم.

آیا هیچ حقارتی بالاتر از این هست که دانش اموز برای داشتن یک توپ فوتبال و بازی در زمین سنگلاخی به مدیر مدرسه التماس کندو قول بدهد که توپ را صحیح و سالم تحویل بدهد؟

آیا کرامت انسانی این است که دانش آموزان برای خوردن آب از شیر خانه همسایه به ترتیب کشیک بدهند تا مبادا زن همسایه سر برسد و حرفی بارشان کند ؟ آخه مدرسه آب ندارد ُ

مدرسه ی ما اصلا سند مالکیت ندارد ، حدود و مرز ندارد،

انگار حتی پیمانکار ساختمان هم میدانست که قراره تا همیشه به ماظلم بشه به همین دلیل با اینکه ساختمان گچکاری شده اما هیچ اثری از جای کلید و پریز یا سیم کشی رو کار یا زیر کار نیست..

وقتی بچه ها از این سن نوجوانی به تبعیض عادت کنند برسر فردای او چه خواهد آمد ؟

آیا بی پولی مملکت و تحریم فقط شامل ما روستایی ها می شود؟

سال گذشته دو تا از بهترین شاگردانم جان خود  را در راه تحصیل علم و دانش از دست دادند، اما علتش چه بود ؟

علت این بود که به دلیل دوری مسافت خانه تا مدرسه و نبود وسایل رفت و آمد و طبق دست نوشته ی یکی از اون بچه ها  دلیل موتور سواری را نداشتن پول کرایه عنوان کرده بود و همیشه نالان بود که هرروز مجبورم سوار موتور یکی از بچه بشوم...

 طی این سالها هربار که به اداره آموزش و پرورش مراجعه کردیم برای رسیدگی به مشکلاتمان مثلا برقدار کردن مدرسه تنها لطفی که کردند این بود که نامه ما را پاراف کردند وپس از آن روانه ی کشوی مخصوص میز معاون اداره شد( جهت رسیدگی و  دور باطل)

....... آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید ،

                      یک نفر در آب دارد می سپارد جان

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393 توسط میثم لورگی
مسابقه کتابخوانی علم مطهر با همکاری بنیاد علمی و فرهنگی شهید مطهری در دو بخش فرهنگیان (کتاب جاذبه و دافعه)و دانش آموزان (کتاب داستان راستان 1) در بین فرهنگیان و دانش آموزان شهرستان کهنوج در روز شنبه مورخ 93/01/23 برگزار گردید که نتایج این کتابخوانی به شرح ذیل می باشد.

فرهنگیان(جاذبه و دافعه)

نام و نام خانوادگی                         مدرسه                                       امتیاز

مرضیه پیموده                            (علوم و معارف اسلامی هدی)               100

رخساره لورگ حسین آباد                    ( هدی)                                    100

دانش آموزان(داستان راستان1)

نام و نام خانوادگی                             مدرسه                                    امتیاز

فاطمه بامری نژاد        (استعدادهای درخشان فرزانگان)                             95

محدثه جرجندی         (علوم و معارف اسلامی هدی)                                 90

مهسا محمودی          (دبستان عصمتیه)                                                70

اسامی فوق برنده کمک هزینه سفر به مشهد مقدس می باشند.اسامی بقیه برگزیدگان بعد از قرعه کشی متعاقبا اعلام میگردد.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393 توسط کیانوش
 برندگان کارت هدیه مسابقه کتابخوانی علم مطهر دانش آموزان شهرستان کهنوج به شرح ذیل می باشد.

1-عاطفه بامری نژاد از مدرسه استعدادهای درخشان فرزانگان

2-ساناز دیناربر از مدرسه هدی

3-آمنه سالاری از مدرسه فاطمه الزهرا

4-زهرا ارژنگی از مدرسه صداقت

5-زهرا سالاری از مدرسه عصمتیه

6- مهدیه پهلوانی از مدرسه  عصمتیه

7-سمیرا نورالدینی از مدرسه عصمتیه

8- زهرا چمانی از مدرسه فدک

9-امیرحسین سعیدی از مدرسه راهنمایی شاهد

10-طاها مصطفویی از مدرسه راهنمایی شاهد

در ضمن قرعه کشی جایزه ویژه کمک هزینه سفر به کربلا از بین همه شرکت کنندگان در هفته معلم برگزار خواهد شد.



نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393 توسط کیانوش
اینجا هوا خیلی گرمه خدایا .نمیدونم عرقای توی صورتمو پاک کنم یا روی تخته نکته های گرامری جدید رو توضیح بدم.

بچه هام از گرما فراری شدن و یکی یکی میخوان ازم اجازه بگیرن که برن بیرون تا یه بادی بخوره تو سر و صورتشوت شاید یکم خنکشون بشه .

یکی از بچه ها میگه آقا اجازه همین چند روز پیش از هرکدوممون ده هزار تومن گرفتن تا پنکه بخرن ولی هنوز خبری نیست.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393 توسط سجاد براهویی
در پست قبلی اینجانب به عدم وجود دموکراسی و آزادی در کشورمان انتقاد کردم که یکی از دوستان بازدید کننده خرده گرفتند که اتفاقا خیلی هم خوبه که نمایندگان به چنین مسائل ریزی دقت کرده و وزیران را مورد بازخواست قرار می دهند و به گفته ایشان این یعنی دموکراسی و اکنون میخواهم از دوست عزیزمان جناب آقای ... سوال بپرسم که چرا نمایندگان به آغوش گرفتن مادر مرحوم چاوز توسط آقای احمدی نژاد خرده نگرفتند؟ یا چرا نمایندگان مجلس به وزیر امور خارجه دولت قبل ایراد نگرفتند که چرا یکی از کارکنان ارشد سفارت ایران در برزیل وارد استخر مختلط شده بود

حتی دست به کارهای وقیحی در آن استخر زده بود که من از نوشتن آنها شرم دارم.

جناب آقای ... آیا در تعریف شما از دموکراسی جایی برای حق ملاقات وزیر یک کشور آن هم از نوع غیر رسمی و غیر کاری با دوست سابق خود وجود دارد یا نه؟


نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم فروردین 1393 توسط سجاد براهویی
وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی یعنی آقای جتنی در روزهای نوروز با آقای سید محمد خاتمی رئیس جمهور محبوب پیشین ملاقات کرده اند والان کمیسیون فرهنگی مجلس جناب وزیر را برای ادای توضیح فراخوانده تا در این رابطه توضیح دهد.

آیا این نشاندهنده دموکراسی در کشور است که برای دیدن دوست صمیمی و وزیر و رئیس جمهور و حتی نماینده مجلس پیشین که در کشور نیز از محبوبیت ویژه برخوردار است توضیح بدهی؟


نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم فروردین 1393 توسط سجاد براهویی
این روزا هر وقت و هر جا که پا در دامان طبیعت میگذاریم میبینیم که نه تنها دامنش کثیف به هر نوع آشغال است بلکه پاها و دستها و تمام پیکره اش زخمی و خونی شده.

تو رو خدا بیاییم حداقل در روز طبیعت باهاش دوست باشیم نه دشمن.

تو رو خدا بیاییم اگه آشغال از تو طبیعت برنمیداریم حداقل آشغال نریزیم و بیشترشون نکنیم.

تو رو خدا بیاییم اگه آشغالامونو با خودمون از تو طبیعت برنمیگردونیم حداقل اونا رو همونجا توی همون آتشی که باهاش کباب درست میکنیم بسوزونیم.

روز طبیعت بر همه دوستداران طبیعت مبارک باشد.


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393 توسط سجاد براهویی
سالروز انتخاب جمهوری اسلامی را به عنوان نوع حکومت کشور ایران بعد از انقلاب اسلامی تبریک می گویم.

اما یک پرسش چند روزیست که مرا غرق در خود کرده...

اگر بعد از سی و چهار سال دوباره همه پرسی برگزار شود که آیا شما به جمهوری اسلامی رای می دهید یا نه باز هم مردم با نود و هشت درصد جمهوری اسلامی را برمی گزینند؟

حتی اگر نود هشت درصد رای آری در سال ۵۸ به یک درصد کمتر هم برسد برای ما دوستداران نظام خیلی گران تمام می شودچون نشان دهنده روی گردانی عده ای از هم میهنانمان است.

امیدوارم اگر این همه پرسی اتفاق بیفتد رای مثبت به این نظام نود و نه درصد افزایش پیدا کند.و از تمامی مسئولان میخواهم که کاری نکنند تا مردم از این نظام روی برگردانند.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوازدهم فروردین 1393 توسط سجاد براهویی
برگرفته از وبلاگ شخصی آقای علی خادم باشی : www.mosaferehaj.blogfa.com

همه چیز از روزهای آخر دهه سوم زندگیم شروع شد داشتم توی ذهنم این سه دهه رو مرور میکردم به این نتیجه رسیدم که نتونستم اونجور که باید و شاید انسان مفیدی باشم. یاد بیتی از شهریار افتادم که میگفت از جوانیم گله دارد زندگانیم شرمنده جوانی  از این زندگانیم تصمیم گرفتم شرمنده جوانیم از این زندگانیم نشوم کمر همت وبستم که چطور میتونم خدمتی به خلق خدا کرده باشم.یادم افتاد دانشگاه اردوی جهادی سازندگی داره سریع تماس گرفتم گفتند دیر تماس گرفتی دیگه مهلتش تمام شده من اصرار کردم گفتند اگر شد خبرت میکنیم.چند روزی به پایان سال 92 نمانده بود که تماس گرفتن فردا ترمینال جنوب باش خیلی خوشحال شدم مقدمات سفر را سریع فراهم کردم برای سفر به کرمان هنوز نمیدونستم کار من فرهنگی یا آموزشی هست شاید هم عمرانی  کاری که میخواستم انجام بدم برام زیاد مهم نبود.                                                                                                                       

ساعت 12 بعد از ظهر از ترمینال جنوب به سمت کرمان حرکت کردیم این اولین قدمی بود که برای هدفم برداشته بودم.  حدود 30 نفری بودیم . دانشجویانی در حال تحصیل و عده ای هم فارق التحصیل بودیم که به نظرمی رسید هر کسی تو این سفر هدفی رو هم چون سری در قلبش نهان داشته باشه .بیشتر این گروه سال چندمشان بود که پا به این سفر گذاشته بودند.تنها چیز که در راه این سفر  عکسش را دیدم درخت سرو 4000ساله ی که در یزد بود برایم جالب بود.

بالاخره بعد از  نزدیک به1600 کیلومتر بعد از 26 ساعت رسیدیم به کرمان قلعه گنج بخش چاه داد خدا روستای داوران محل اسکان ما در این روستا بود و محلی که از قبل مشخص شده بود برای انجام کارهای آموزشی فرهنگی و عمرانی روستای جهادآباد بود.

از روستای که ما درآن اسکان داشتیم چند کیلومتری تا روستای جهادآباد فاصله داشتیم خیلی جالب بود مردم این گروه ها رو میشناختن  و تا اونجا که میتوانستن کمک میکردند گروه ما چون وسیله ای برای رفتن نداشت یا باید پیاده میرفتیم و یا این که اهالی مارو میرسوندن.

اولین چیزی که نظر من رو به خودش جلب کرد خانه های به نام کپر بود که با شاخه های درخت خرما درست شده بود.این کپرها تو اون گرما خانه های نجاتی بودن که مردم از گرما به اونجا پناه میبردن من داخل یکی از این کپر ها رفتم مهندسی بی نظیری داشت و خنک بود و پناهگاهی برای زنده ماندن از گزند حشرات و گرمای شدید هوا در آن بیابان بود.مردمانی که کمترین امکانات رفاهی رو هم نداشتن مردمانی خوش قلب و خون گرم که انگیزه ای برای بهتر زندگی کردن در آنها زیاد دیده نمی شد به نظرم از مسئولین امیدشان بوی نا گرفته بود. کودکانشان بیشتر پابرهنه بودن مثل اینکه ریگ ها ی بیابان تاثیری رو پاهایشان نداشت جوانانشان بیشتر کشاورز بودن به اندازه نیازشان کشاورزی میکردن و متاسفانه نزدیکی آنها به مرز و قاچاق مواد مخدر دامی به وسعت بیابان برایشان پهن کرده بود مدرسه یک کلاسه ی در این روستا به چشم میخورد که سال  آخر ابتدایی بالاترین سطح سواد در آنجا بود تازه اگر معلمی پیدا میشد و گرنه...بعضی از آنها که به تهران آمده بودن و یا شنیده بودن تهران را با آلودگی هوا و ترافیکش میشناختن  نه با برج میلاد ودریاچه خلیج فارسش .بهداشت کلمه غریبی بود که هیچ تفسیری برای آن در آنجا پیدا نکردم از تلخی روزگارشان که بگذریم در هنگام شب انگار ستاره ها روی زمین افتاده بودن منظره ای بی نظیر که فقط در آنجا پیدا بود بیشتر غذا ها از خرما و گندم طبخ میشد حلوای بسیار خوش مزه ی داشتن که در ترکیباتش خرما  نقش اصلی آن بود. آخرین روز هر سال ویا آخرین شب جمعه سال را روز عید مردگانشان بود وبه مزار آنها میرفتند سال تحویلی بسیار ساده ی داشتن و به هم تبریک میگفتند و کودکان لباس های محلی که اسم خاصی نداشت به تن میکردن وشاد بودن و به خانه ی همدیگر یا بهتر بگویم به کپرهای یکدیگر برای تبریک سال نو می رفتند به قول یکی از دوستان که کار آموزشی میکرد استعداد کودکان در این جا بی نظیر هستش ولی حیف که عمر سفر ما کوتاه هست و به امید این که این متن بتواند کلیدی برای حل مشکلات این مردم باشد.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم فروردین 1393 توسط محمد جواد براهویی
اون صحنه وحشتناک هیچ وقت یادم نمیره .همش جلوی چشام میاد اون مرد.این اتفاق وقتی افتاد که توی یه شهری داشتم میرفتم توالت و وقتی وارد شدم دیدم که چهار تا توالت وجود داره که توی یکیشون که حتی پنج دقیقه هم نمیشه بدی بوی اونجا رو تحمل کرد مرد چهل پنجاه ساله ای فرش انداخته و اونجا رو تبدیل کردی به خونه اش و داره برای صبحانه تخم مرغ میپزه و قراره شاید تا آخر عمر اونجا زندگی کنه.

چه چیزی بدتر از این میتونه نبود عدالت و جولان فقر رو توی یه کشور اونم از نوع اسلامی نشون بده؟


نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم فروردین 1393 توسط سجاد براهویی
از این پست به بعد تلاش دارم که گویش بسیار زیبای کهنوجی را به شما خوانندگان عزیز ارائه بدهم.

یکی از موارد جالب در گویش کهنوجی این است که بر خلاف سایر گویش ها و به ویژه گویش مرسوم کشور به جای کلمه فردا از کلمه صباح یا صبح استفاده میشود و به جای پس فردا از فردا و با این کار میتوان از پس فردا هم به عنوان روز بعد از فردا استفاده کرد که در گویش و یا لهجه مرسوم کشور معادلی برایش وجود ندارد.

امیدوارم که هم صباح هم فردا و هم پس فرداتون سبز وبهاری باشد.


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفتم فروردین 1393 توسط سجاد براهویی

 شهادت یکی از مرزبانان ربوده شده ایرانی به نام جمشید دانایی فر توسط گروهک تروریستی جیش العدل را به خانواده این عزیز و و ملت ایران تسلیت می گویم...


نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهارم فروردین 1393 توسط میثم لورگی
سال نوتان  سبز باد

همچو شلک

سرخ مث کنار

استوار تر از کلمرز

شجاع تر از شهسواری

شیرین تر از سهن

خنک تر از شوباد

سریع تر از لوار

سرسبز تر از مور

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392 توسط سجاد براهویی

متن زیر اولین نوشته ( به قول صاحب اثر) داستان فاطمه زهرا مصطفوی دانش آموز دبستانی کهنوج است.

برف با مهربانی گفت :آفتاب مهربان سلام

آفتاب جوابش را داد

برف پرسید:آفتاب عزیز می شود خودت را پشت ابر ببری تا من آب نشوم؟

آفتاب با چهره ای خشن گفت : نه

برف ناراحت شد و گفت:اصداد نمیکنم ولی خواهش میکنم طوری بتاب که مردم گرمشان نشود  

آفتاب دوباره عصبانی شد و گفت:من هر کاری دلم بخواهد میکنم ولی اگر برای من قصه ای تعریف کنی که سرم گرم شود قول میدهم که تو و مردم را خیلی اذیت نکنم.

برف با خوشحالی شروع به تعریف کرد:من ابتدا تکه ابری خوش حال بودم یه روز که مشغول بازی با دوستانم بودم باد آمد و ما را از هم جدا کرد .من هم روی دریا آب شدم و باریدم و تبدبل به یه قطره شدم.آفتاب دریا وقتی ناراحتی مرا دید از من پرسید :ای قطره کوچولو چی شده چرا ناراحتی؟

گفتم:من دلم نمیخواست روی دریا ببارم ،دلم می خواست قطره میشدم و بر کوه ها و دشت های تشنه میباریدم تا گل ها یا آهوهای مهربان تشنه ام را سیراب کنم.



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392 توسط سجاد براهویی
دیروز وقتی برای تعویض دفترچه بیمه ام رفته بودم اداره بیمه خدمات درمانی خیلی از این اداره خوشم اومد و واقعا جای بسی تشکر و قدر دانی از مسئولین این اداره دارد.امیدوارم بقیه ادارات کهنوج نیز به همین خوبی بشوند.

در ضمن یکی از خوبی های این اداره این بود که یک دفتر برای انتقادات و پیشنهادات ارباب رجوعان تهیه شده بود که وقتی اون رو ورق زدم نود و نه درصد نوشته ها تشکر آمیز بودند که یکی از بامزه ترین اونها به شرح زیر نوشته شده بود.

در این اداره اگر چاشت هم میدادند خیلی خوب بود لاغر ( لا اقل) شانی ای رانی چیزی چون باید تا ظهر بنندی.ولی در کل (ok)

در ضمن این لیوانهاتون خیلی لیزه نمیشه بداریشون اول چایی خوردم ریخت رو شولالم بعد هم میخواستم آب بخورم نزدیک بود بکهد .عوضشون کنید.

با تشکر میلاد از نخلستان

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392 توسط سجاد براهویی
انگار که درخت پر شاخ و برگ و ثمرت را از روی خاک قطع کرده باشند ولی نمیدانند که درخت ما هنوز ریشه دارد و باز هم سبز می شود قد خواهد کشید.

گیرم که پرنده ها رو کشتید با جوجه های درون تخم چه می کنید؟

گیرم که اولین و به روزترین وبلاگ کهنوج را هک کردید با وبلاگ های دیگر چه می کنید؟

گیرم که مطالب ما رو حذف کردید با اندیشه های ما چه میکنید؟

 

به تمام خوانندگان این وبلاگ قول می دهیم که به راهمان برای پیشرفت شهرمان با استواری بیشتر ادامه دهیم.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392 توسط سجاد براهویی
جالبه تمام مطالب وبلاگ ما رو پاک کردن حتی به قالب ما هم رحم نکردنند


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392 توسط محمد جواد براهویی
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک